تبليغاتX
با نظرات سازنده وپيشنهادات خود مارا مورد لطف وعنايت خود قرار دهيد یادگاری از دفاع مقدس

نخلها و لبخندها

 

ای نخلها ما را دریابید. لبخندی برایمان بفرستید؛ از بغضهایمان بپرسید. ای فرشته دیده‌ها! ما محاصره شدگان لب‌تشنه‌ی والفجریم. ما غرق شدگان اروندیم. ما مفقودالاثرهای رمضانیم. تپه‌های بغض گرفته قلاویزانیم؛ میدان مین‌های فکه ‌ایم، مجنونان جزیره مجنونیم، غروبهای غمگمین شلمچه‌ایم. ما را پناه دهید. ای شفاعت‌دیده‌ها! پس چرا چیزی نمی گوئید! چرا چیزی نمی‌گوئید؟

ما را ببوسید، ای خاکریزهای موازی با بهشت! مرا پناه دهید ای نخلهای شاداب! می‌خواهم با شما باشم. برایم از آن همه حضور شبانه بگوئید. ای یادگاران خلوت سنگرها! راستی با آن همه باران چه کردید؟ چطور قامتتان از شکستن آن همه دل نشکست؟! چطور نشنیدید آن همه صدای بلند را؟ راهی مهیا کنید. از سفری به سمت نور بگوئید. از نخلهای سر به زیر حرفی بزنید. هر توسلی به شما ختم، هر کمیلی روبروی شما آغاز می‌شود و هر تلاطمی لبیک گویان به شما می‌پیوندد.

ای ستاره های آسمان دلها! راه دجله را نمی‌دانیم. انبوه دردیم، وقتی در جوار شما به آوازهای قدیمی می‌اندیشیم،‌ پرنده‌ها نوحه سرایی می‌کنند و ابرها حرفهای ناگفته‌شان را بر مزارهای آفتابی می‌بارند. در پی کدامین پرنده نگران می‌نگرید؟ و در پشت کدامین سنگر کمین گرفته‌اید؟ با ما بگوئید.....

آیا در پی کدامین آثار یا در خونی که بر خاک و لباس ریخته و آنرا عنبرین ساخته؟!

کنار اروند بودیم، باران تندی می‌بارید، گویی بغض آسمان ترکیده و زخم کهنه‌اش سرباز کرده بود. همه جا بوی آن روزها را می‌داد؛ عطر یاس و شقایق مجنونم می‌کرد، ‌صدای سینه زدنها و یا اباعبدا... الحسین گفتن‌های جوانمردهای پابرهنه، ‌تنم را می‌لرزاند. آنها در کنار اروند و بر روی اسکله‌های کوچک کنار آن، نوحه می‌خواندند و سینه می‌زدند. صدای ناله و ندبه‌شان هوش از سرآدم می‌ربود‌، به یاد موسی(ع) و عبورش از نیل افتادم، گویی عبور غواصان والفجر را می دیدم که زنجیروار به هم گره خورده بود. چه سبکبال و پرصلابت می رفتند!

اسطوره‌ی عجیبی را در بطن تاریخ خلق می‌کردند، شهادت را می‌خواستند، یک شهادت آگاهانه و عالمانه.

خدا می‌گوید " قلم دانشمند از خون شهید بالاتر است"می‌خواهند شهد شهادت بنوشند، اما انگار از قلم دانشمند هم بی‌نصیب نیستند، عجب معجونی می‌شود! ریاضت، ‌جهاد، ایمان، شهادت و عروج. سعادت بی‌مانندی است، آنان عشق را برای ما، ‌برای آیندگان و کسانی که مصداق اولی‌الالباب هستند، کامل کردند.

بالای دکل دیده بانی هستم. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته و فکر می‌کنم که این آوای موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد ! بغض آلود به اروند می‌نگرم، با برادرانم چه کردی؟ جوابی نمی‌شنوم . گلدسته و گنبدی می‌بینم ، هوای وصل حسین(ع) قلب مرا می‌فشرد ، بغضم می‌شکند ، می‌دانم که گنبد حسین(ع) نیست.

اما می‌گریم بر زیبایی که در چنگال جلادی اسیر است ، آقا هنوز هم مظلوم است؛ مانند پدرش! برمی‌گردم و به آرامگاه شهدای گمنام می‌نگرم ، آنها این اسارت را بهتر از من و شما فهمیده بودند و الحق که در این راه چیزی کم نگذاشتند.

صدای ناله و ندبه همچنان ادامه دارد، اینجا مصداقی برای زنده بودن شهداست. از دکل دیده بانی پائین می‌آیم. هرچه بخواهی خورشید، هرچه بخواهی پیوند، کسی به آب و گل زمین توجه نمی‌کند، هرکس حال و هوای خودش را دارد و من هم خیس آب شده‌ام، اما سردم نیست. گرمای عجیبی مرا در برگرفته است! دلم به حال خودم و فاصله‌ها می‌سوزد، زمزمه‌ای می‌شنوم . عبور باید کرد، آب باید خورد...

ای کاش شهادت قسمت ما می شد

 

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 9:45 بعد از ظهر |

                                                         "به بهونه دفاع مقدس "

                                      رفتی تا در رگ‏های وطن، خون حیات جاری شود

 

                                          

 

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبت را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانت را به انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏ای و بادها، بوی پیراهنت را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. تو انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏ای. دلت ، دریا می‏نوشت و نگاهت ، توفان می‏سرود. برخاستی؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستی و با قدم‏های استوارت در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد.

 برای بال‏های زخمی‏مان دعا کن! صدایت را از حنجره کانال‏ها و سنگرها می‏شنوم.

می‏بینمت، پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر می‏گذاری و خاک را لبخند می‏کاری.

پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدی و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستري. رفته‏ای و باران‏ها را با خود برده‏ای و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.

با ما که مرثیه‏خوان در قفس‏ماندن خویشیم، از پرواز بگو و برای بال‏های زخمی‏مان دعا کن.

کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامت را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابم. از پشت نیزارهای به خون نشسته صدایت می‏زنم و رودخانه‏های وطن، شکوه سُرخت را به ترنم می‏آیند.

می‏ستایمت که شانه‏های شکوهمندت ، آبروی کوهستان‏هاست و اردیبهشت نگاهت ، در چشمان هیچ بهاری نمی‏گنجد.

می‏ستایمت که قانون جوانمردی را بر صفحه‏های تاریخ این دیار، حک کردی و سرانگشتان حماسی‏ات ، ثانیه‏های ظلم را به کام مستبدان زمین، جهنم کرده.

می‏خوانمت که چون سپیداران، پیوسته در اندیشه باران بودی.

از زندگی، شعری جز شهادت نمی‏دانیم.

تقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.

پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.

معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند!

آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کرد.

دنیایی از عرفان، گوشه‏ای از لبخند آنان بود و برای ما، چیزی جز همین واژگان اشک‏آلود نمانده است. در مرکز شهرمان ، بقعه‌اي بود که روي ديوار آن عکس شهداي شهر را مي‌کشيدند! يادم هست روزي رسيد که ديوار آن جايي براي يک عکس  شهيد ديگر هم نداشت!

 

برادر! خواهر! ما بدهکاريم! پدر! مادر! همسر! فرزند! ما بدهکاريم. دوست! رفيق! آشنا! ما بدهکاريم. آقاي مهندس! آقاي دکتر! ما بدهکاريم. آقاي معلم! استاد! کارگر! ما بدهکاريم. آقاي وکيل! وزير! نماينده! آقاي رييس! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شبها بدهکاريم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم. به آن خانمي که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم. به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ مي‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم. به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاريم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم. به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريه‌هاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم. به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم. ما به نام هزاران هزار شهيد ، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاريم. ما به امام (ره)  ... ما به ايران، به اسلام بدهکاريم.....حال خود دانيد!!

                                      "هميشه به ياد شهدا باشيم "

 

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 3:51 بعد از ظهر |

 

                                       غاری به وسعت گمنامی

راستش  قبل از ماه مبارك رمضان امسال (1388) خدا توفيقي داد و بايكي از دوستانم به كهف الشهدا در ارتفاعات ولنجك تهران رفتيم وقتي آدم پاهاش به اونجا ميرسه از قيل و قال دنيا دور ميشه ، تعدادي از برادران سپاه هم داشتن اونجا كارميكردن ..... به خودم گفتم بشينم يه پست جديدي بنويسم در مورد شهداي گمنام به هر حال قلم خودش به راه افتاد حالا، حالا...... اونجا شده مقبره شهدايي كه همه غبطه ميخورن كاش جاي اونا بودن .........

قدم ها را یکی بعد از دیگری بر می داری . هر چه بالاتر می روی رفتن سختتر می شود و نفس تنگ تر . می خواهی بایستی و نفسی تازه کنی اما چیزی آن بالاها توان ایستادن را از تو می گیرد و اگر نبود خستگی راه ، شاید تو را به دویدن وا می داشت

و بالاخره ميرسي....

اینجا کهف الشهدا است . غاری به وسعت گمنامی . پنج شهید گمنام خفته در عمق غاری کوچک در دل کوههای ولنجک تهران .

چشم تا کار می کند صخره می بیند و آسمان و خوش به حال کهفیان که همسایگان آسمانند ...

اینجا دل نه از برای توست که در هوایی دیگر می تپد . هوایی از جنس غربت  و تو از خود می پرسی :

چرا اینجا ؟ اینقدر بالا ؟ اینقدر دور از زمین و زمینیان ؟...

اینجا کهف الشهدا است .غاری با پنج شهید گمنام بر فراز کوههای تهران . جایی که شاید رسیدنش سخت باشد و طالب بخواهد . اما اگر روزی گذارت به این طرفها افتاد به یاد ما هم باش ...

الآن که اين مطلب را مي نويسم ، ديگر تقريباً تمام وبلاگ نويسان ماجراي کهف الشهداء را مي دانند . ماجراي شهيدان و پناه گرفتن شهيدانمان در غار ، آن هم شهداي مظلومي که نشان در بي نشاني يافته اند. اين حکايت به اندازه کافي عبرت آموز هست. آن هم پناه گرفتني که با مراجعه به قرآن و رويت آيه اي که به اصحاب کهف اشاره دارد تحقق مي يابد. من هم مي خواهم بگويم که حتي اگر اين استخاره نبود، و حتي اگر آن غار شناخته شده بود و شهيدان پرآوازه از روي تدبير در آن غار به خاک سپرده مي شدند ، باز هم همين آيه قابل ذکر و همين عبرت بر آن مترتب بود. من نمي دانم  ........  

( آن تعداد که با شهدا نامهرباني کردند ) و آن خانم که با جسارت در مقابل شهدا ايستاد ، پيش وجدان خود چه حالي دارند و براي آن دنيا چه جوابي در نظر گرفته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

نکته ديگر اينکه اين همه نگوييد شهداي گمنام. کجا اينها گمنام اند؟ اين شهدا در ملکوت اعلي چون خورشيد مي درخشند و چشم عرشيان را به خود خيره مي‏سازند! در همين دنيا هم ببينيد که اکنون کهف الشهداء معروف است يا گمنام؟؟؟؟

 مردم امروز خدمتي بکنيد و طاعتي انجام دهيد که فردا خيلي دير است، خيلي دير!!!!

آن قافله ، قافله عشق است و این راه راهي است كه به سرزمین فرات می رسد

یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است ....

:::‌ هميشه به ياد شهدا باشيم :::

 

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 0:35 قبل از ظهر |

                                 "قراردادی بلند با ترکش ها "

قفسی تنگ به وسعت دنیا ؛
قرادادی بلند با ترکش ها ؛
صبوری کنید !
چون گلی؛
به وقت شگفتن در طوفان ؛
صبرپاداشی که خداوند در برابر رنج به انسان بخشیده است ،
پس باید بکوشیم تا در
(آخرین دوران رنج ) در (دیار رنج )
صبورترین انسان هاباشیم ، جانبازی در راه خدا مستلزم صبر بر رنج هاست ، جانباز بودن در رنج زیستن و صبوری کردن است.
اکنون که انتخاب شده ایم غریبانه در دل شب ها با زخم و درد و رنج خویش نجوا کنیم با خدا ،
پس الهه صبر باید بودن است،
کوه را بنام سنگ
رنج را بنام صبر
کوچه را بنام غربت ،، شب را بنام فراق ،، پروانه را بنام پرواز ،، جنون رابنام مجنون ،، مجنون را بنام عشق ،، عشق را بنام زخم درد و رنج ،، جانبازی را بنام عباس،، عباس را بنام پرواز ،،
دنیا قفس تنگیست به وسعت یک اقیانوس
باید با قفس پرواز کرد.
دلم گرفته
آسمان در گلویم زندانیست !
دلم از مژه ها یم جاریست !
زخم هایم تا ابد ، لاآباد برای سرزمینم جاریست !


صدایت را از حنجره کانال‏ها و سنگرها می‏شنوم.می‏بینمت، پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر می‏گذاری و خاک را لبخند می‏کاری.پا در رکاب ستاره و باران، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدی و اینک، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستر.رفته‏ای و باران‏ها را با خود برده‏ای و فصل‏هایمان، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.با ما که مرثیه‏خوان در قفس‏ماندن خویشیم، از پرواز بگو و برای بال‏های زخمی‏مان دعا کن.

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبت را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب، مسیر چشمانت را به انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏ای و بادها، بوی پیراهنت را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. تو انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏ای.دلت، دریا می‏نوشت و نگاهت، توفان می‏سرود.برخاستی؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستی و با قدم‏های استوارت در رگ‏های وطن، خون زندگی جاری شد.

از زندگی، شعری جز شهادت نمی‏دانیم.تقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند، در حق خون، کوتاهی کرده‏اند.ما کجا می‏توانیم با آمدن چند کتاب در قفسه‏هامان، به رفتن آنان پی ببریم؟! کجا می‏توان آنان را شناخت؟!پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان.شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما.اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه، با لحن‏های متفاوت، استقامت را به شعر درآوردند!آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت، در چهار گوشه سنگر گل می‏کرد.دنیایی از عرفان، گوشه‏ای از لبخند آنان بود و برای ما، چیزی جز همین واژگان اشک‏آلود نمانده است.

«کمیل» و «حمله» و «لبخند»، «گریه»         درونِ کولــه: عشق و چند گریه

دوبیتی مانْد و صد چشم‏انتظــاری          شهیدان برنمی‏گردند.... گریه!

 

اين تصوير رو گذاشتم واسه پست بعدي

 

:::هميشه به ياد شهدا باشيم:::

 

+ نوشته شده توسط مجید در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:26 بعد از ظهر |

                               "" معبر آماده است ... بسم الله ""

با شنیدن نام « معبر» اولین چیزی که به ذهن می آید « شب عملیات » است .

« والفجر مقدماتی» و میادین مین فکه

 عملیات « رمضان» و بشکه های فوگاز

عملیات « بيت المقدس» و نخلهاي سوخته

« والفجر 8 » و موانع خورشيدي

« کربلای ۴ »و غواصان خط شکن...

« کربلای ۵ » و موانع هلالی شکل و سنگر های مثلثی

« والفجر 10 » و مينهاي پراكنده در قلب شيارها و تپه ها

« بيت المقدس 7 » و معبري به درون آب

« مرصـاد» و عملياتي بدون بازگشت براي منافقين كوردل  

و ........... هزاران مانع و ميدان مين ديگر  

      

و آنگاه است که چهره معصوم تخریبچی جواني  را به یاد  می آوری که مشغول باز کردن « معبر» است . او خطرها را به جان می خرد تا برای عبور همرزمان خــــود

« معبری» بگشاید .

صداي مهيب انفجاري كه همزمان با فرياد درد آلود يا حسين(ع) بود ، او را به خود آورد .

بيش از يك‌ساعت بود كه همرزمان وي به ترتيب براي معبر زدن وارد ميدان مين شده بودند و پس از دقايقي پيكر غرق خون آنان را به پشت خاكريز منتقل كرده بودند.

هنوز چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه انفجار مين فسفري اورا مجروح كرد.

معبر به نيمه نرسيده بود كه پيكر غرق خون همرزم ديگرش را هم به عقب منتقل كردند.

چپ و راست پر از مین های دشمن است ، انواع مین ها و تله ها ! و موانع !

 چه کسی می تواند از این همه موانع بگذرد ...

دقايق به كندي مي‌گذشت و شليك منور و صداي گلوله لحظه‌اي قطع نمي‌شد.

تخريبچي ديگري كه انگار از حال و احوال او متوجه شده بود، بدون هيچ حرفي خود را به معبر رساند و ادامة‌ معبر زدن و خنثي سازي مين‌ها را بر عهده گرفت.

ظاهراً معبر به نيمه رسيده بود، ولي باز هم انفجاري ديگر و صداي يا ابوالفضل(ع)

 در صحرا طنين‌انداز شد.

ديگر او سر صف بود و بايد راه همرزمانش را ادامه مي‌داد.

تمام اندام او مي‌لرزيد و با اين لرزش، دستان او نمي‌توانست حتي مين‌هاي ضد تانك را خنثي كند ، چه رسد به مين‌هاي حساس ضد نفر!

فرمانده بالاي سر او بود ، ولي او توان بلند شدن از روي خاك را نداشت .

فرمانده وقتي حال او را اين چنين ديد ، ‌زير بغلش را گرفت و نيم خيز او را به سمت معبر كشاند و به آرامي در

گوشش گفت :

مهم نيست! من هم بار اول مثل تو تمام وجودم مي‌لرزيد . تا اينجا هم كه آمده‌اي لطف خدا بوده . گذشتن از خود براي خدا مراحل مختلفي دارد كه اولين گام را تا اينجا درست برداشته‌اي .

این جمله معروف سردار شهید « علی چیت سازیان » است .

 « تنها کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن بگذرد که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد»

آری : باید خط سفید « معبر»  " بله همون طناب معبر"  را گرفت تا از خط

سیاه مین گذشت ...

 دنیای ما هم « معبری» است در میان مین ها و موانع دشمن ...

... و باز هم ماهستيم و « تکلیف»  تکلیفی که یارانمان دیروز سهم خود را اداء کردند  نگو که راه پس و پیش نمانده ! دستی برآر ! آستینی بالا بزن و بگشای راه عبور خویش را و همسفران جا مانده از کاروان را اینک زمـــانه ، زمــــانه توست باز هم

 « معبری » بزن !  معبري به درون خود !

از هر « معبر» بوی هزاران شهید می آید ...« خط شکنان » معبر زدند تا آینده بماند « معبری » بزنیم تا « گذشته » بماند.

"هميشه به ياد شهدا باشيم"

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 2:58 بعد از ظهر |

JavaScript Codes