تبليغاتX
" یادگاری از دفاع مقدس "

جمعه سیزدهم آبان 1390

به یاد شهدا

به یاد شهدا

تمام این سرزمینِ سرافراز، تمام خاک این وطن، شقایق‏زار است.
در هر کجا که هستی، هر گوشه این خاک که قدم برمی‏داری، با چشم‏های مُترصد، نگاه کن

که مبادا روی خون لاله‏ها پا بگذاری!
این دیار سربلند، فصل‏های سرخ و خونینی را پشت سر گذاشته است. روزگاری این پهناور دلیر، اَنارستان بود. اَنارهای عاشق، با سینه‏های خونین، در همه جا رسته بودند. خزان که نه، اما موسمی رسید که اَنارها همه بر خاک اُفتادند و خونشان در تمام ایران زمین جریان گرفت. و از آن همه خون بی‏باک، مرز تا مرز، شقایق رویید و سرفرازی و سربلندی رواج گرفت.
شهدا، همیشه هستند
کبوتر بودند آنها که ناگاه، پرکشیدند و در آسمان، به ابرازی ابدی رسیدند؛ کبوترانی که در یک سحرگاه، ندای رستاخیز در گوششان طنین‏افکن شد و با کوله‏باری از اخلاص بر دوش، لبیک‏گوی دعوت معبود شدند.
کبوتران دلاور، قهرمان‏های بی‏مانند این سرزمین، خاک سبز وطن را از دسترس فتنه‏ها و دشمنی‏ها بیرون کشیدند و اهریمن را در جای خود نشاندند.
اگرچه رد پای رفتنشان، تا ابد بر شانه‏های زمانه باقی است؛ آنها همیشه هستند و جاده‏ای که فراروی ما گستردند، تکلیف تمام لحظه‏هامان را روشن کرده است.
رفتن همیشه تلخ نیست. گاه، رفتن‏ها از همان آغاز، مؤیّد رسیدن است. پرپر شدن، همیشه اشک‏آلود نیست؛ گاه، حماسه‏ای زبانزد است.
باید این خاک فرا رفته تا آسمان را که میراث خون‏های شهید و بی‏باک است، با دست‏های خداخواهی و با باور بی‏تردید، در آغوش بگیریم و پاسدار این مرز روبه خدا باشیم.
هراسی نیست؛ خداوند، بالای سرِ ایمان ما سایه دارد.
هراسی نیست؛ مؤمنان، رستگاران همیشه‏اند.
«نهراسید و اندوهگین مباشید که شما برترید؛ اگر به خداوند ایمان دارید».
راه بهار، بسته نیست
راه بهار، بسته نیست. هرگوشه اشارت چشمان پیرمیخانه، سجاده به سوی بهار می‏سازد. شال و کلاه کرده‏ام تا از جاده خونین لاله‏ها بگذرم. می‏خواهم به جاده‏ای بروم که در آن، علایم راهنمایی بندگی گذاشته‏اند؛ جاده‏ای که با لبخند از آن گذشتید و من با وضو باید بگذرم. اکنون، می‏خواهم

 با طهارت کلامتان و استعانت شفاعتتان و نیت امامتان، وضو کنم.
لاله، از جویبار خودسازی آب می‏خورد
خون، اولین رنگ نقاشی ما در بهار بود. همسنگرم  می‏گفت، اگر لاله‏ای نروید، بهاری نمی‏آید

و من برای آمدن بهار معرفت، هر روز، هزار بار شهیدان را یاد می کنم ، هر روز، هزار بار روی

 مین توبه می‏روم.
همسنگرم  می‏گفت، لاله‏ها از جویبار خودسازی آب می‏خورند؛ نه از آبراه خودپرستی. می‏خواهم جهانی به
رنگ مردانگی شما بسازم.

خواب را از من بگیرید، ای صاعقه‏ها که جبر زمانه، صدای چکاچک شمشیر را از من دریغ کرده است! بر من بشورید،

ای امتحان‏های طاقت‏فرسای جهاد اصغر؛ می‏خواهم از نگاه مادران پسر مرده، درس مردانگی بگیرم.
بازی چوگان نفس را به تماشا نخواهم ایستاد؛ گوی سبقت از جهان باید ربود!
یادم هست، هر وقت از سختی توبه، روی دلم زرد شد، به قاب عکس شهیدی نگاه کنم.
فقط به نام شهید

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

همیشه به یاد شهدا باشیم

 

نوشته شده توسط مجید در 5:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم مهر 1390

بوسه بر عطر پرواز

بوسه بر عطر پرواز

بغض‏های حقیر ما، روبه‏روی تصاویر گلگون شما سرریز می‏شود و راه را برای کلام می‏بندد؛ با شما شقایق‏هایم. از شما چه باید گفت و چه باید نوشت؟

واژه‏های خاکسترگونه ما، فقط بلدند روبه‏روی شما ضجه بزنند. اما کاش می‏دانستند که یاد شما حرکت است؛ حرکتی برای بهبودی وضعِ «بودن». چه باید گفت که شما حنجره‏های خود را عبور دادید تا آن سوی مرزهای تکبیر، آن سوی مرزهای ندیدن؛ جایی که واژه‏ای یافت نمی‏شود تا شما را با آن ستود. اصلاً شما که برای تحسین برانگیزی قلم‏های ما بوسه بر عطر پرواز نزدید!

هر روز و هر شب، خاکریزها، با اشک‏ها و دعاهایتان گره می‏خورد.

شما، درشتناکی شب را با تکبیرهای فاتحانه‏تان درهم می‏شکستید و روزهای سنگر را سپیدتر از بال‏های کبوتران می‏کردید.

ما مانده‏ایم و یاد شما

بدا به حال ما، اگر یاد شما را زندگی ما قاب نگیرد. اینجا فراوانند داغ‏های کمرشکن و زخم‏هایی که شما مرهمشان هستید؛ شما را می‏گویم که نگاهتان رفت و در جهت قبله پروانه‏ها خانه کرد.

وقتی دست نوشته‏های شما خوانده می‏شود، در می‏یابیم که شما نام دیگر خورشیدید و قرابتی نزدیک با عشق دارید.

وقتی وصیت‏نامه‏های شما را می‏خوانند، تازه می‏فهمیم چرا با عزم آخرین نفر از شما، آسمان چمدان خود را بست و کوچید تا بر شرم خویش نیفزوده باشد. وقتی عکس شما را در ذهن خویش ورق می‏زنیم، تازه می‏فهمیم که عکس‏های تک تک شما اشاره می‏کرده است به بهترین فصل حیات و ما غافل بودیم. حال ما مانده‏ایم و دستانی که به دیواره‏های قفس می‏خورد. ما مانده‏ایم و نام جاوید شما که از لمس رهایی، خنده می‏زند. ما مانده‏ایم و موسم یاد شما که روزهای ما را ترمیم می‏کند.

شهید! فقط به نام تو می‏شود سکه پیروزی زد که بعد از تو، هر که مانده، در تَوهُم زندگی شناور است. نام تو ای لاله سرخ، معنای زندگی‏ست و غربت بعد از تو، دامن اَهالی کوی شجاعت را گرفته؛ ماییم و دلی که جز به بهای خون، نه فروخته می‏شود و نه خریدارش هست.

کاش بودید!

چفیه‏های خون آلود، بر شط آرامش پل بسته‏اند. در لایه‏های زیرین هستی، غوغایی است. قسم به نام سرخ شهادت که پس از جنگ، راهی که شما به خون گلو پیموده‏اید، به خون دل می‏رویم. ما هر روز، در راه مولای شهیدان روی زمین، فلسفه می‏خوانیم و هر شام، عده‏ای پشت سیم‏خاردار ابتذال گیر می‏کنند. هر روز، روز شماست؛ کاش بودید!

هر روز، برایم شعر می‏خوانی

هر روز، در خاکریز فکرم شهید می‏شوی، پشت سنگر احساسم تیر می‏خوری و از قرارگاه فکرم، پر می‏کشی. به‏سوی کربلای آرزوهایم به راه می‏افتی و من هر روز، شادی‏ام را تشییع می‏کنم و زندگی مردانه را به خاک می‏سپارم. من هر روز از شما دور می‏شوم؛ در حالی‏که دست تمنا به‏سوی شما دارم. هر روز عهد می‏کنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنی‏ها و آشامیدنی‏ها گم نکنم.

شعری سروده‏ام به نام خاک و تو بر روی بیت‏هایش، با نعش خون‏آلود افتاده‏ای. کتابی نوشته‏ام که پلاکت را در همه صفحاتش آویزان کرده‏ای. هر روز برایم سخنرانی می‏کنی؛ می‏گویی جان شما و فرمان رهبر! هر روز برایم شعر می‏خوانی. هر روز برایم نقاشی می‏کنی.

 هوا بوی سرخی می‏دهد و واژه‏ها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.

دریا دریا اشک، در فراق تو از هامون نیاز جاماندگان حقیقت، تا کاروان رفتگان سرخ‏جامه، هزار افسوس به رنگ تنهایی نوشته‏اند. از مرز ارزش‏های بشر جدید تا سه راهی شهادت کربلای ایران، هزار امید به نام ولایت نگاشته‏اند. من، غم تنهایی و فراق تو را ای برادر شهیدم، به دامن مولایم می‏برم و سر به سجدگاه محراب ابرویش، دریا دریا اشک می‏ریزم و اوست تسکین من.

                                             همیشه به یاد شهدا باشیم

نوشته شده توسط مجید در 8:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم شهریور 1390

نجوایی با شهیدان

نجوایی با شهیدان

السلام علیکم یا اولیاء الله و اودائه السلام علیکم یا انصار دین الله

سلام بر پاک سیرتانی که جان در راه دوست باختند.

درود بر دلسپردگان حریم دین و طواف گران کعبه تولی.

سلام بر شهیدان شاهد و شاهدان شهید.

حالا به یاد آن دیدگان آسمانی و نغمه های روحانی، سر بر دیوار حسرت نهاده ام، و به هوای لحظه ای با شهیدان بودن، گوشه دنجی را می جویم و منتظرم تا آن سعادتمندان چشمهای خسته ام را دریابند.

اشک را به پابوسشان آورده ام، و از غربت غریبی می نالم. به یاد روزهایی می گریم که معنویت مهمان دلها بود و شوق و ایثار و وحدت، ستون خیمه برادری.

هنوز، دین در ظلمت اندیشی «منورالفکرها» کمرنگ نشده بود. آن روزها، هر شهیدی را که می آوردند، شهر به رنگ ملکوت، در می آمد، باران گریه دلها را می شست، حتی آن دختر بدحجاب به احترام حضور شهید روسریش را جلو می کشید. و آن پسر پانکی از خجالت سر به زیر می افکند. رنگها، رنگ خاکی بسیج بود، و سرخی خون، و سبزی اندیشه های ناب آن روزها «الله اکبر» گوش جان را می نواخت و...

«صلوات » از مد نیفتاده بود.

«دمکاء» (سوت) جایگزین بکاء نشده بود و تصدیه (کف) جانشین تسبیح نبود.

آنچه بها داشت، قرآن و سجاده بود، چفیه بود و لباس رزم و پیشانی بند و عکس امام و پلاک شهید گمنام.

دخترها، با یک حلقه ازدواج و لباس ساده به خانه خوشبختی می رفتند و حنظله ها، مسافرت بعد از عروسی را در ارتفاعات «الله اکبر» در کنار امواج خروشان «اروند» و در لاله زار «شلمچه » می گذراندند. و پیکر خونین و خندان را به سوغات می آوردند.

آن روزها آرامش در شنیدن آیات «نصر» احساس می شد، نه در هتل چهار ستاره قصر، اما رنگ شهر عوض شده،

اما همواره یاری خدا وعده ای همیشگی بوده و در هر غفلتی خون پاک شهید دیده ها را بصیر و اندیشه ها را بیدار کرده است.

شهدای دلاور، علمداران فاتح، دلباخته گان خدایی و رزمنده گان ولایی ستاره شدند و به آسمان شهادت پیوستند.

آن سروآن تنومند، بر زمین فتادند، تا قرآن اندیشی و ولایتمندی استوار بماند.

شهدای سبزاندیش، سرخ پایان، بار دیگر آن شهر را از بی دردی به دردمندی و از تجمل پرستی به جمال جویی و کمال طلبی تغییر دادند و بر اندیشه های دوزخی ملی گرایان خط بطلان کشیدند.

همان قلب پاک شهیدکه به شوق روز ظهور و به عشق اهل بیت علیهم السلام و با ولای ولی امر زمان

می تپیدراه را به یاران بسیجی اش نشان میدهد.

قلب عاشق او نه از کار افتاده، بلکه به کار افتاد. و در دل میلیونها بسیجی جای گرفت.

شهید  همای سعادت را صید کرد.

و حقانیت ولایت را با خون پاکش امضاء نمود.

و شیرازه افکار دین ستیزان را از هم گسست.

او چون ائمه شهید، شهیدان کربلا، بهشتی، هفتادو دوتن، رجائی، باهنر، حاج همت، باکری، سید مرتضی آوینی و لاجوردی فدای دین شد. تا اندیشه های محکم و اسلام ناب بماند.

اندیشه هایش بلند، آرمانهایش در سینه ها فروزان و راهشان پررهرو باد.

همیشه به یاد شهدا باشیم

 

نوشته شده توسط مجید در 4:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم مرداد 1390

رمضان در جبهه

رمضان در جبهه
ربناي لحظه هاي افطار، از پايان يک روز روزه داري خبر مي داد ، ربنايي که تمام وجود رزمندگان مملو از حقانيت آن بود. بچه ها با اشتياق فراوان براي نماز مغرب و عشا وضو مي گرفتند ، ماشين توزيع غذا به همه چادرها وسنگرها سر مي زد و افطاري را توزيع مي کرد. سادگي و صميميت در سفره افطارمان موج مي زد و ما خوشحال از اينکه خدا توفيق روزه گرفتن را به ما هديه داده بود. سر سفره مي نشستيم و بعد از خواندن دعا، با نان و خرما افطار مي کرديم .

دعاي توسل و زيارت عاشورا هم در اين روزها حال و هواي ديگري داشت.

«السلام عليک يا ابا عبدالله » زيارت عاشورا

«يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله » دعاي توسل

 به سفره افطار و سحر رزمندگان معنويتي مي بخشيد که غير قابل توصيف است و همين توشه معنوي و غفلت زدايي ها، رزمندگان را از ديگران ممتاز می کرد.
نمي توان حال و هواي اين لحظه ها را  بيان کرد.

ماه رمضان، بهترين و زيباترين خاطرات را براي رزمندگان در سنگرها می آفريد.
برکت دعا درکنار سنگرها، نماز روي زمين خاکي، سحري خوردن کنار آرپي جي وتیربار ، وضو گرفتن با آب سرد ، قنوت در دل شب، قيام رو به روي آسمان بي هيچ حجابي که تو را از ديدن محروم کند ، گريه بسيجي هاي عاشق در رکوع و... همه چيز را براي مهماني خدا آماده می کرد.
بسياري از شهدا، با زبان روزه شهيد شدند. برخي از رزمندگان ، سهميه ناهارشان را مي گرفتند ، اما آن را به هم رزم هايشان مي دادند و خودشان روزه مي گرفتند.
در شبهای قدر  بين هر شيار و کنار خاکریزی یا در گوشه ای خلوت ، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي کند. چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد ، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريکي حفره ها ، با خداي خود راز و نياز مي کردند.

 


مادر شهيد محمد کاظم نژاد مي گويد:

محمد در اداي نماز اول وقت و گرفتن روزه، بسيار مقيد بود. از هشت سالگي روزه مي گرفت و نماز مي خواند .براي اداي نماز صبح، او بود که همه را بيدار مي کرد. حتي به گرفتن روزه مستحبي تشويق مي کرد. از جبهه که به مرخصي مي آمد ، دائم روزه مي گرفت. روزي پرسيدم: مادرجان! چرا اين قدر روزه مي گيري؟ گفت: مادر من در جبهه روزه نگرفته ام. حالا دارم قضاي آنها را مي گيرم. دارم اداي دين مي کنم. گفتم: خدا قبول کند حالا بگو براي سحر چه غذايي درست کنم؟ گفت: تخم مرغ که داريم. همين ها را بپز تا با هم روزه بگيريم

از جبهه که به مرخصي آمده بود، متوجه شد روزه ام. پرسيد چرا روزه ايد؟ گفتم: نذر است! نذر کردم که ان شاء الله سلامت برگردي! خنديد و گفت: پس به خاطر همين روزه هاي نذري شما، در جبهه هيچ اتفاقي برايم نمي افتد. بعد، تعريف کرد: با نه نفر ديگر، در يکي از مناطق عملياتي بوديم، ناگهان جلوي پايمان گلوله خمپاره اي منفجر شد. همه به جز من شهيد شدند. وقت برگشتن، بچه ها با تعجب نگاهم مي کردند که چطور از بين نه نفر، فقط من زنده ام و حتي خراشي به تن ندارم .(1)
پي نوشت ها:
1 . وبلاگ ستارگان خاکي، يادنامه مردان سال هاي حماسه وخون.
منبع: کتاب گلبرگ شماره 122

 

نوشته شده توسط مجید در 0:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم تیر 1390

برنده مزایده عشق

برنده مزایده عشق

بار دیگر، دل های بی تابمان هوای شهدا دارد؛

هوای اهالی آسمان را که نور می خورند و نور

 می آشامند

 

هوای زخم دارانی غریب که فرسنگ ها از آنان دوریم.

هر چه باشد، در قلب های تیره و تارمان، روزنه کوچکی از عشق به آنها باز است

هر چند پله های ناسوت، به گودال بی خیالی مان کشاند و آتش گدازنده منطق معاش، بال های سبکباری مان را سوزاند.

 

می خواهم از شهید بنویسم

از رازی که با خون فاش می شود

 

آن گاه که یار، راز آفرینش را از فرشتگان کتمان می کند « إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون» مگر فرشته، تاب اعتراض «وَ یَسْفِکُ الدِّمَاء» را دارد؟

و اگر سرّ «... مَا لا تَعْلَمُون»  شهدا نباشند، پس کیانند؟

شهید، برنده مزایده عشق است

پرنده سبکبال آسمان شهادت

بقیه کربلای خداوند عشق؛ یعنی: حسین علیه السلام .

مگر حسین علیه السلام ، جز ایثارگران جان، کسی را پذیرفت در ظهر آتش و عطش؟ «ألَّذِینَ بَذلُوا مُهَجَهُمْ...»

«بی معرفت مباش که در «مَن یزید»

عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند».

حکایت شهید، حکایت غریبی است که فقط شهدا آن را می شناسند

            «بسی گفتیم و گفتند از شهیدان                   شهیدان را شهیدان می شناسند»

اما حکایت شرمساری خود را چه کنیم؛

حکایت خود فراموشان را

حکایت غیرت فروشان عصر بی خیالی را؟

ما را چه شده است؟

مبادا از مسیر عشق، به بیراهه برویم!

مبادا صمیمیت خاکی جبهه را به دود و سیمان و آهن بفروشیم!

نگذاریم چشمانی را که ستاره های خشوع از آن می بارید، شراره های شهوت بسوزانند!

دستان قنوت خوانمان را که نردبان عروج بودند، با زنجیرهای بی غیرتی قفل نزنیم!

لباس های خاکی مان را که نشانه خلوص بود، در مقابل جامه های چرکین لذات ناسوتی، ارزان نفروشیم!

بگذاریم پیشانی هامان، بوی پیشانی بند «یا زهرا» بدهند؛ بوی پیشانی بند «یا ثاراللّه »

باید پلاک های بی تاب را ببوسیم!

نباید «ایمانمان» را به «نام» و «نان» بفروشیم.

از آنها نباشیم که: «همتشان، شکمشان است».

باید به پیشانی هامان خصلت سجود بدهیم.

به دستانمان حرارت نیایش بدهیم تا قنوت هامان، رنگ اجابت بگیرند.

سلام بر قنوت هایی که عطر «أَللَّهُمَّ اْرُزْقنِی تَوْفِیقَ الشَّهَادَة» می پراکند!

همیشه به یاد شهدا باشیم

 

نوشته شده توسط مجید در 3:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •