نخلها و لبخندها![]()

ای نخلها ما را دریابید. لبخندی برایمان بفرستید؛ از بغضهایمان بپرسید. ای فرشته دیدهها! ما محاصره شدگان لبتشنهی والفجریم. ما غرق شدگان اروندیم. ما مفقودالاثرهای رمضانیم. تپههای بغض گرفته قلاویزانیم؛ میدان مینهای فکه ایم، مجنونان جزیره مجنونیم، غروبهای غمگمین شلمچهایم. ما را پناه دهید. ای شفاعتدیدهها! پس چرا چیزی نمی گوئید! چرا چیزی نمیگوئید؟
ما را ببوسید، ای خاکریزهای موازی با بهشت! مرا پناه دهید ای نخلهای شاداب! میخواهم با شما باشم. برایم از آن همه حضور شبانه بگوئید. ای یادگاران خلوت سنگرها! راستی با آن همه باران چه کردید؟ چطور قامتتان از شکستن آن همه دل نشکست؟! چطور نشنیدید آن همه صدای بلند را؟ راهی مهیا کنید. از سفری به سمت نور بگوئید. از نخلهای سر به زیر حرفی بزنید. هر توسلی به شما ختم، هر کمیلی روبروی شما آغاز میشود و هر تلاطمی لبیک گویان به شما میپیوندد.
ای ستاره های آسمان دلها! راه دجله را نمیدانیم. انبوه دردیم، وقتی در جوار شما به آوازهای قدیمی میاندیشیم، پرندهها نوحه سرایی میکنند و ابرها حرفهای ناگفتهشان را بر مزارهای آفتابی میبارند. در پی کدامین پرنده نگران مینگرید؟ و در پشت کدامین سنگر کمین گرفتهاید؟ با ما بگوئید.....
آیا در پی کدامین آثار یا در خونی که بر خاک و لباس ریخته و آنرا عنبرین ساخته؟!

کنار اروند بودیم، باران تندی میبارید، گویی بغض آسمان ترکیده و زخم کهنهاش سرباز کرده بود. همه جا بوی آن روزها را میداد؛ عطر یاس و شقایق مجنونم میکرد، صدای سینه زدنها و یا اباعبدا... الحسین گفتنهای جوانمردهای پابرهنه، تنم را میلرزاند. آنها در کنار اروند و بر روی اسکلههای کوچک کنار آن، نوحه میخواندند و سینه میزدند. صدای ناله و ندبهشان هوش از سرآدم میربود، به یاد موسی(ع) و عبورش از نیل افتادم، گویی عبور غواصان والفجر را می دیدم که زنجیروار به هم گره خورده بود. چه سبکبال و پرصلابت می رفتند!
اسطورهی عجیبی را در بطن تاریخ خلق میکردند، شهادت را میخواستند، یک شهادت آگاهانه و عالمانه.
خدا میگوید " قلم دانشمند از خون شهید بالاتر است"میخواهند شهد شهادت بنوشند، اما انگار از قلم دانشمند هم بینصیب نیستند، عجب معجونی میشود! ریاضت، جهاد، ایمان، شهادت و عروج. سعادت بیمانندی است، آنان عشق را برای ما، برای آیندگان و کسانی که مصداق اولیالالباب هستند، کامل کردند.
بالای دکل دیده بانی هستم. دلم گرفته، دلم عجیب گرفته و فکر میکنم که این آوای موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد ! بغض آلود به اروند مینگرم، با برادرانم چه کردی؟ جوابی نمیشنوم . گلدسته و گنبدی میبینم ، هوای وصل حسین(ع) قلب مرا میفشرد ، بغضم میشکند ، میدانم که گنبد حسین(ع) نیست.
اما میگریم بر زیبایی که در چنگال جلادی اسیر است ، آقا هنوز هم مظلوم است؛ مانند پدرش! برمیگردم و به آرامگاه شهدای گمنام مینگرم ، آنها این اسارت را بهتر از من و شما فهمیده بودند و الحق که در این راه چیزی کم نگذاشتند.
صدای ناله و ندبه همچنان ادامه دارد، اینجا مصداقی برای زنده بودن شهداست. از دکل دیده بانی پائین میآیم. هرچه بخواهی خورشید، هرچه بخواهی پیوند، کسی به آب و گل زمین توجه نمیکند، هرکس حال و هوای خودش را دارد و من هم خیس آب شدهام، اما سردم نیست. گرمای عجیبی مرا در برگرفته است! دلم به حال خودم و فاصلهها میسوزد، زمزمهای میشنوم . عبور باید کرد، آب باید خورد...

ای کاش شهادت قسمت ما می شد ![]()














